شهید مدافع حرم،قارلقی-سعید

شهید مدافع حرم،قارلقی-سعید

تاریخ تولد : ۱۳۴۵/۱۱/۱۲

محل تولد : تهران

تاریخ شهادت : ۱۳۹۴/۰۳/۰۶

محل شهادت : جنوب سامراء

وضعیت تاهل : متاهل با ۳ فرزند

محل مزار شهید : تهران – بهشت زهرا (س)

غلامحسین بهبودی

شهید سعید قارلقی از جمله شهدای مدافع حرمی بود که جبهه دفاع مقدس و دفاع از حرم را توأمان درک کرده بود. هرچند بازنشسته سپاه بود، اما به گفته پسرش مجتبی قارلقی مرام بسیجی داشت و هر بار که در جهاد شرکت کرد، نه از سر وظیفه که به عنوان یک بسیجی شرکت می‌کرد. حتی شهادتش در شهر سامرای عراق نیز در کسوت یک بسیجی داوطلب بود. در حالی که به تازگی هفته بسیج را پشت سر گذاشته‌ایم، در گفت‌وگو با فرزند شهید به روحیات بسیجی این شهید مدافع حرم می‌پردازیم.

وقف جبهه

بابا متولد ۱۳۴۵ بود. ما در محله جنوب شهری امامزاده‌حسن سکونت داشتیم که در دفاع مقدس شهدای زیادی داده است. مردم مذهبی این محله غالباً با امام و انقلاب همراه بودند و بابا هم خیلی زود وارد جریان انقلاب شد. از سنین نوجوانی به عضویت بسیج و سپس سپاه درآمد و تا آخر عمر یک بسیجی ماند. شهید قارلقی سابقه ۴۹ ماه حضور در جبهه داشت. وقتی جنگ تمام شد من دو سالم بود، ولی از مادرم و از خود بابا شنیده‌ام که دوران شهید قارلقی تمام زندگی‌اش را صرف کمک و حضور در جبهه‌ها کرده بود.

ترکش سیار

بابا در مدت حضورش در جبهه چند بار مجروح شده بود، اما دنبال پرونده جانبازی نمی‌رفت. یکبار در خانه ترکشی از کنار بینی‌اش خارج شد. آن روز به من گفت: یک خال سیاه بالای لب و کنار بینی‌اش درآمده است. چون ناگهانی این اتفاق افتاده بود. گفتم حتماً اشتباه می‌کنی. مگر می‌شود در یک آن خال به این بزرگی دربیاید. اما بابا گفت: برو یک پنس بیاور انگار قرار است یک ترکش از بینی‌ام خارج شود. جلوی چشم ما ترکش را درآورد و به من داد. هنوز هم آن ترکش را یادگاری نگه داشته‌ایم. این ترکش زخم دوران جنگ بود که رفته‌رفته جابه‌جا شده بود و از صورت بابا خارج شد.

بعد از جنگ

پدرم بعد از جنگ و بازنشستگی دلتنگ شده بود. مرتب یاد رفقای شهیدش می‌افتاد. او یک بسیجی خستگی‌ناپذیر بود و نمی‌توانست در خانه بند شود. گواهینامه پایه یک را گرفت و راننده کامیون حمل و نقل مصالح ساختمانی شد. هیچ ادعایی هم نسبت به دوران جبهه و جنگش نداشت. سر به زیر و آرام زندگی‌اش را می‌کرد، اما روحیه بسیجی را حفظ کرده بود. انگار منتظر یک اتفاق بود تا دوباره به دوران جهاد برگردد. وقتی از اوضاع عراق و سوریه مطلع شد، دیگر تاب ماندن نداشت. پسرعمه‌ای داریم که با بابا از دوران جنگ همراه و همرزم بودند. ایشان ابتدا برای دفاع از حرم اعزام شد و بابا هم با اصرار از او می‌خواست ترتیبی بدهد بتواند همراهی‌اش کند. خودم شنیدم که یک بار به پسرعمه‌ام می‌گفت: عباس تو نامردی! مگر ما زمان جنگ با هم نبودیم، حالا چرا باید خودت بروی و من اینجا بمانم. پدر آنقدر پیگیری کرد تا اینکه قرار شد در خصوص رفتنش اقداماتی انجام دهند و اطلاع بدهند. روزی که خبر دادند کارش جور نشده و نمی‌تواند برود در آشپزخانه بودیم، از فرط ناراحتی دستش را روی دلش گذاشت و ناخودآگاه یک دور کامل زد. هیچ وقت بابا را آنقدر ناراحت ندیده بودم. بعد به بالکن خانه رفت و همانجا مشغول دعا شد، نمی‌دانم چه به خدایش گفت که روز بعد تماس گرفتند و گفتند برای چهارشنبه بلیت گرفته‌ایم بروید بغداد و از آنجا هم ان‌شاءالله سامرا…

۲۸ روز بعد

بابا اردیبهشت ماه ۹۴ رفت و ۲۸ روز بعد در ششم خردادماه در سامرا به شهادت رسید. ۹ خرداد هم پیکر‌ش آمد و دهم در قطعه ۲۷ بهشت زهرا و کنار مزار برادر شهیدش حمید قارلقی به خاک سپرده شد. عموی شهیدم حمید قارلقی سه سال از بابا کوچک‌تر بود و سال ۶۷ شهید شد. ما خیلی به زیارت مزار عمو می‌رفتیم و اتفاقاً بابا هم در همان جایی که خیلی دوست داشت دفن شد. ظاهراً بابا همراه مترجمش به تله انفجاری داعش افتاده و شهید شده بودند، اما پدرم یک عمر بسیجی بود، بسیجی ماند و همین روحیه بسیجی هم باعث شد تا عاقبت بخیر شود. شهید قارلقی هیچ وقت راه و رسم بسیج را فراموش نکرد و از همان نوجوانی که به عضویت بسیج درآمد، خودش را یک بسیجی می‌دانست. او بر سر عهدش ایستاد و پایان این راه نیز عاقبتی، چون شهادت داشت.

منبع: روزنامه جوان

غلامحسین بهبودی

شهید سعید قارلقی از جمله شهدای مدافع حرمی بود که جبهه دفاع مقدس و دفاع از حرم را توأمان درک کرده بود. هرچند بازنشسته سپاه بود، اما به گفته پسرش مجتبی قارلقی مرام بسیجی داشت و هر بار که در جهاد شرکت کرد، نه از سر وظیفه که به عنوان یک بسیجی شرکت می‌کرد. حتی شهادتش در شهر سامرای عراق نیز در کسوت یک بسیجی داوطلب بود. در حالی که به تازگی هفته بسیج را پشت سر گذاشته‌ایم، در گفت‌وگو با فرزند شهید به روحیات بسیجی این شهید مدافع حرم می‌پردازیم.

وقف جبهه

بابا متولد ۱۳۴۵ بود. ما در محله جنوب شهری امامزاده‌حسن سکونت داشتیم که در دفاع مقدس شهدای زیادی داده است. مردم مذهبی این محله غالباً با امام و انقلاب همراه بودند و بابا هم خیلی زود وارد جریان انقلاب شد. از سنین نوجوانی به عضویت بسیج و سپس سپاه درآمد و تا آخر عمر یک بسیجی ماند. شهید قارلقی سابقه ۴۹ ماه حضور در جبهه داشت. وقتی جنگ تمام شد من دو سالم بود، ولی از مادرم و از خود بابا شنیده‌ام که دوران شهید قارلقی تمام زندگی‌اش را صرف کمک و حضور در جبهه‌ها کرده بود.

ترکش سیار

بابا در مدت حضورش در جبهه چند بار مجروح شده بود، اما دنبال پرونده جانبازی نمی‌رفت. یکبار در خانه ترکشی از کنار بینی‌اش خارج شد. آن روز به من گفت: یک خال سیاه بالای لب و کنار بینی‌اش درآمده است. چون ناگهانی این اتفاق افتاده بود. گفتم حتماً اشتباه می‌کنی. مگر می‌شود در یک آن خال به این بزرگی دربیاید. اما بابا گفت: برو یک پنس بیاور انگار قرار است یک ترکش از بینی‌ام خارج شود. جلوی چشم ما ترکش را درآورد و به من داد. هنوز هم آن ترکش را یادگاری نگه داشته‌ایم. این ترکش زخم دوران جنگ بود که رفته‌رفته جابه‌جا شده بود و از صورت بابا خارج شد.

بعد از جنگ

پدرم بعد از جنگ و بازنشستگی دلتنگ شده بود. مرتب یاد رفقای شهیدش می‌افتاد. او یک بسیجی خستگی‌ناپذیر بود و نمی‌توانست در خانه بند شود. گواهینامه پایه یک را گرفت و راننده کامیون حمل و نقل مصالح ساختمانی شد. هیچ ادعایی هم نسبت به دوران جبهه و جنگش نداشت. سر به زیر و آرام زندگی‌اش را می‌کرد، اما روحیه بسیجی را حفظ کرده بود. انگار منتظر یک اتفاق بود تا دوباره به دوران جهاد برگردد. وقتی از اوضاع عراق و سوریه مطلع شد، دیگر تاب ماندن نداشت. پسرعمه‌ای داریم که با بابا از دوران جنگ همراه و همرزم بودند. ایشان ابتدا برای دفاع از حرم اعزام شد و بابا هم با اصرار از او می‌خواست ترتیبی بدهد بتواند همراهی‌اش کند. خودم شنیدم که یک بار به پسرعمه‌ام می‌گفت: عباس تو نامردی! مگر ما زمان جنگ با هم نبودیم، حالا چرا باید خودت بروی و من اینجا بمانم. پدر آنقدر پیگیری کرد تا اینکه قرار شد در خصوص رفتنش اقداماتی انجام دهند و اطلاع بدهند. روزی که خبر دادند کارش جور نشده و نمی‌تواند برود در آشپزخانه بودیم، از فرط ناراحتی دستش را روی دلش گذاشت و ناخودآگاه یک دور کامل زد. هیچ وقت بابا را آنقدر ناراحت ندیده بودم. بعد به بالکن خانه رفت و همانجا مشغول دعا شد، نمی‌دانم چه به خدایش گفت که روز بعد تماس گرفتند و گفتند برای چهارشنبه بلیت گرفته‌ایم بروید بغداد و از آنجا هم ان‌شاءالله سامرا…

۲۸ روز بعد

بابا اردیبهشت ماه ۹۴ رفت و ۲۸ روز بعد در ششم خردادماه در سامرا به شهادت رسید. ۹ خرداد هم پیکر‌ش آمد و دهم در قطعه ۲۷ بهشت زهرا و کنار مزار برادر شهیدش حمید قارلقی به خاک سپرده شد. عموی شهیدم حمید قارلقی سه سال از بابا کوچک‌تر بود و سال ۶۷ شهید شد. ما خیلی به زیارت مزار عمو می‌رفتیم و اتفاقاً بابا هم در همان جایی که خیلی دوست داشت دفن شد. ظاهراً بابا همراه مترجمش به تله انفجاری داعش افتاده و شهید شده بودند، اما پدرم یک عمر بسیجی بود، بسیجی ماند و همین روحیه بسیجی هم باعث شد تا عاقبت بخیر شود. شهید قارلقی هیچ وقت راه و رسم بسیج را فراموش نکرد و از همان نوجوانی که به عضویت بسیج درآمد، خودش را یک بسیجی می‌دانست. او بر سر عهدش ایستاد و پایان این راه نیز عاقبتی، چون شهادت داشت.

منبع: روزنامه جوان

*نوید شاهد البرز: خانم رقیه قارلقی شما اهل کجا هستید؟ ازدواجتان با شهید چگونه رقم خورد؟
همسر شهید: ما اهل قارلق روستایی در کنگاور هستیم. جایی که زمستان ها تا سقف خانه ها برف می بارید. آقاسعید پسرخاله من بود. ازدواج ما کاملا سنتی بود. البته انتخاب من به عنوان همسر، نظر خودش بود.
سال ۶۴  کرمانشاه زیر بمباران بود. هر روز شهید می آوردند و تعداد زیادی رزمنده اعزام می شدند. همه جا آهنگ‌های آهنگران به گوش می رسید. بچه های ده، دوازده ساله برای دفاع از کشور به جبهه می رفتند. شروع زندگی مشترک ما با جنگ بود و با جنگ هم به پایان رسید. تازه در سپاه استخدام شده بود.۱۴، ۱۵ روز بعد از عروسی‌مان آقا حمید به جبهه رفت.از آنجا برای من نامه می نوشت. یکسال بعد او جبهه بود که پسرمان به دنیا آمد.
 
چند روز بعد به او خبر دادند که پسرش به دنیا آمده است. چون تولد امام حسن محتبی (ع) بود، تاکید داشت که اسمش را حسن مجتبی بگذاریم.
مجتبی یازده روزه بود که پدرش از جبهه آمد. آقا مجتبی دو سال و نه ماه داشت که دخترم، فاطمه به دنیا آمد و باز هم پدرشان جبهه بود.


*نوید شاهد البرز: در دوران دفاع مقدس با توجه به زمان زیادی که در جبهه بودند، مجروح نشدند؟                                                                     
همسر شهید: قبل از ازدواجمان در خرمشهر مجروح شده بود.ترکشی که خورده بود چند سال پیش حرکت کرد و از بینی وارد دهانش شد. آن ترکش را یادگاری نگه داشتیم. 
نوید شاهد البرز: حس شما در آن دوران چه بود؟
همسر شهید: همیشه می گفتم: «خدایا، میشه جنگ تموم شه، همه مردم سر زندگی خودشون برگردند.» همه آرزوی من این بود که جنگ تمام شود. من دوست داشتم زودتر صلح و آرامش برقرار شود.
نوید شاهد البرز؛ برادر همسرتان در دوران دفاع مقدس شهید شد؟
همسر شهید: آقا سعید و برادرش حمید جبهه بودند که حمید شهید می‌شود. او برای مراسم برادرش آمد و  چند روز ماند.  روز هفتم بود که ساکش را بست و دوباره به جبهه رفت. آن روز همه مردان فامیل ما تقریبا به جبهه رفتند.

 *نوید شاهد البرز: والدینشان مانع رفتنشان نشدند؟
همسر شهید: کودک بود که پدرش فوت کرده بود. اما مادرش ایمان قوی، صبر بزرگ و زیبایی داشت. اصلا مخالفت نمی کرد. جوان ها را بدرقه کرد و راهی جبهه شدند.
 
*نوید شاهد البرز: همسرتان از تمام شدن جنگ چه حسی داشت؟
همسر شهید: همسرم بعد از اینکه جنگ تمام شد می گفت: «ای داد بیداد! جنگ تمام شد. زرنگ‎ها رفتند. ما ماندیم.» همیشه با عکس برادرش صحبت می کرد و می گفت: «خدا شما را دوست داشت چقدر زود خدا شما را خرید.» ما گناهکار بودیم. سال های سال رفتیم، شهید نشدیم. شما با چند ماه جبهه رفتن حکم شهادتت را گرفتی.
نوید شاهد البرز؛ سمت و درجه شان در جبهه چه بود؟
همسر شهید: هیچ وقت از سمت و درجه اش به ما چیزی نگفت. نه در دوران دفاع مقدس و نه در دفاع از حرم.
هر وقت هم از او می پرسیدم که درجه ات چیست؟ می گفت: چه فرقی می کند؟ مگر من برای درجه رفتم. من برای هدف دیگری به جبهه رفتم. دنبال درجه نبود. وقتی جنگ تمام شد، همه کسانی که در جنگ خدمت کرده بودند را به آن منطقه می فرستادند تا امتیاز جمع کنند و براساس آن درجه دریافت کنند. آقا سعید بعضی جاها را نرفت و گفت: «من برای درجه نرفتم و در حقش هم ظلم شد. درجه ای که باید می گرفت را به او ندادند.

*نوید شاهد البرز؛ زندگی بعد از جنگ چگونه می گذشت؟
همسر شهید: من از بچگی عاشق سپاه بودم و دوست نداشتم از سپاه بیرون بیاید. او هم تا بازنشستگی در سپاه خدمت کرد. با هدیه رهبری با اینکه سنش به بازنشستگی نرسیده بود، بازنشسته شد.
بعد از بازنشستگی از خانه سازمانی به این خانه نیمه تمام آمدیم.
گواهی نامه پایه یک گرفت و با کامیون کار می کرد. باید قسط خانه و خرج زندگی را می داد. زندگی ما را تا آن روز خدا چرخانده بود. خدا همه بارهای زندگی ما را برداشته بود. بچه ها در رشته معماری درس خواندند.
 
*نوید شاهد البرز؛ چه شد که به عراق رفت؟
همسر شهید: با میل، عشق و خواسته خودش رفت. همیشه این آرزویش بود و می گفت: «یعنی می شود یکبار دیگر به جنگ بروم.» حسرت آن روزها را می خورد.
گاهی با دیدن بعضی از گزارش های تلویزیون هیجان زده می شد و وسط اتاق می نشست و با حسرت من را صدا می کرد. تلویزیون را نشان می داد که ببین این نامردها چگونه مسلمان ها را می کشند. کاش می شد من آنجا باشم. قلبش از دیدن این صحنه ها درد می‌گرفت.
غصه می خورد و می گفت: «کاش من بتونم برم و دین خودم رو ادا کنم.» می گفتم: شما که امتحان خودت را پس دادی. سال های سال جنگ و جبهه بودید. می گفت:«ما هرجایی صدای مظلوم بشنویم باید به کمکشان برویم.»
 
*نوید شاهد البرز: شنیدیم که به زیارت امام حسین در کربلا نرفته بود و بعد از شهادت پیکرش را برای اولین بار به طواف ضریح بردند؟
همسر شهید: بله، درست است. می گفت:«نمی دانم آنهایی که به کربلا رفتند چطور دق نمی کنند وقتی برمی گردند.» حرم امام را ببینی و برگردی؟!. می گفت به نظر من آدم باید با پای دل به زیارت ائمه برود.
یک ماهی که سامرا بود، از او پرسیدم زیارت امام حسین (ع) رفتی؟ گفت: شاید سوم شعبان که روز پاسدار است برویم. آن روز هم گفت: نمی توانم بروم.
می پرسیدم که آنجا چه می‌کنید، سخت می گذرد. می گفت: نه ما اینجا خیلی خوشیم و کار و خطری نیست، نگران نباشید.
وقتی او شهید می شود پیکرش را به طواف زیارت امام حسین می برند. شهید قارلقی چندین بار می خواست به زیارت امام حسین برود که نشد.
آخرحرفش به کرسی نشست. او می خواست با پای دل برود و همین هم شد.
 
*نوید شاهد البرز؛ مقدمات رفتنش چگونه مهیا شد؟

همسر شهید: از دو سه سال پیش با خواهرزاده اش که می رفتند و می آمدند، در ارتباط بود. دنبال راهی بود که خودش برود. به من گفت که می خواهم بروم. اولین باری که شنیدم یاد سی سال پیش و سختی های آن دوران افتادم. گفتم: من دوست ندارم بروی.
شروع کرد با شیرین زبانی من را آرام کرد. مدتی که می‌گذشت باز رفتنش را بازگو می کرد. من هم روز به روز مخالفتم کمتر می شد. تا اینکه یک روز به بچه ها گفتم حالا که خودش دوست دارد برود خدا کمک می کند. پدرتان مرد جنگ است، می داند چه کند.
 
قرار بود برود که خبر دادند به تعویق افتاده است و یک ماه دیگر طول می کشد. خیلی ناراحت شده بود. نشسته بود ذکر می گفت که یکدفعه اطمینان خاصی به قلبش افتاد . برخاست و گفت: «به دختر سه ساله امام حسین (ع)، حضرت رقیه (س) متوسل شدم.»

*نوید شاهد البرز: می دانست که این رفتن ممکن است شهادت هم به دنبال داشته باشد؟
همسر شهید: آرزویش شهادت بود. می گفت این دنیا برای من اندازه یک قفس شده است. مگر آدم می تواند در قفس زندگی کند. این دنیا برای من خیلی تنگ و تاریک است.
 
*نوید شاهد البرز: این مدتی که در عراق بودند با هم در ارتباط بودید؟
همسر شهید: بیست و هشت روز در عراق بود. هر روز زنگ می زد. دوسه روز بود که زنگ نزده بود ما به هم‌رزمانش زنگ می زدیم. آنها هم به ما اطمینان می داد که جایش خوب است.
در این دو سه روز تلویزیون  سامرا را نشان می داد. ما نگران شدیم.
 بعد از آخرین تماسی که داشتیم روز چهارشنبه شهید می شود و جمعه پیکرش را به ایران می آورند.
 
*نوید شاهد البرز:نحوه شهادتشان چگونه بوده است؟
همسر شهید: هم رزمش می گوید: جایی که مستقر بودیم برکه آبی بود که شهید قارلقی این آب را دید گفت: « چه آب قشنگی! »
شب قبل از شهادتش با سردار سلیمانی بودند که می گوید: «من شهادت را خیلی دوست دارم و می خواهم به آرزویم برسم. اما دوست دارم یک کاری انجام بدهم و بعد شهید شوم.»
همان شب پلی را می سازند. اذان صبح به مقر برمی گردند. هم‌رزمش می‌گوید: «فردا هفت صبح در حال رفتن آنها را دیدم که چهره هایشان خیلی نورانی شده بود.» پرسیدم : «کجا می روید؟» گفتند: «تو بمان ما می رویم کارها را انجام می دهیم برمی گردیم.»
در حالی که داشت می رفت ما به او زنگ زدیم  که گفت: «الان نمی توانم صحبت کنم. ده دقیقه دیگه زنگ بزنید.» سوار ماشین می شود که تله انفجاری گذاشته بودند و منفجر می شود و درون همان آب می افتد. او پس از سال ها مجاهدت در راه خدا، ششم خرداد ۹۴ در ۴۸سالگی به شهادت رسید.
 
*نوید شاهد : پیکر شهید قارلقی را کجا به خاک سپردند؟
همسر شهید: خودش دوست داشت کنارمزار برادرش حمید به خاک سپرده شود. با همان لباس خاکی که از بچگی خیلی دوستش داشت بدون غسل و کفن در بهشت زهرای تهران تشییع و به خاک سپرده شد.


*نوید شاهد: از دیداری که با رهبری داشتید برایمان تعریف کنید:
خاطره ای که از دیدار با آقا برایم مانده، این است که معمولا همه فامیل ما را اشتباه تلفظ می کنند. هنگامی که حضرت آقا اسم ما را خواندند، گفتند: خانواده شهیدان قارلُقی درست تلفظ کردند. همچنین فرمودند که شهدای شما از بهترین ها بودند. خدا به شما نظر داشته است در شهادت یک شهید خدا ابتدا به همسرش این لیاقت را می دهد. کار شما اجر دارد . به پسرم سفارش کرد که مردم دار باش خدا را فراموش نکن.
 
*نوید شاهد البرز: رفتار مردم با شما به عنوان خانواده شهید چگونه است؟
همسر شهید: رفتار مردم خوب است. ما شرمنده محبت های مردم هستیم. من راضیم از مردم. ان شالله که شرایط مملکت برای مردم راحت‎تر شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.